خرید بک لینک
اون پستی که لینکشو پست قبل گذاشتم، روزی که رفته بودیم یکی از انجمن های سرشناس شهرمون، دعوت کردند از "بی تو" رفت نشست پشت تریبون و ابتدا کرد دف بنوازه و اون شعر را بخونه:انگاری افتاده به جونم خوره حالم از این شهر به هم میخوره......بعد که تمام شد، مجری اومد و خاطره ای گفت که تو فلان برنامه، فلان استاد خواسته بیت اول این شعرو بگه و شعر از بی تو هست، اشتباها خونده:حالم از این یی تو به هم میخوره! :)و همه خندیدند، البته من گاهی فکر میکردم این تماما شوخی نبوده و شاید نمودی از واقعیت هم بوده باشه...از

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 9:06

رو به گندمزارها می آیی ای مولای گندمگون!آیه ی صلحند چشمان شما - "والتین و الزیتون" - ابروانت خط نستعلیق خطاطی زبردستندآخرین بیت از غزل هایی خیال انگیز و یکدستند ♡بیت آخر حالتش این است ، غافلگیر خواهد کردناز دارد ، می رسد ، هرچند شاید دیر خواهد کردنرگس اینجا غرق در ترکیب خالت با لب است امشب"آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است" امشبدارد از بالا محمد(ص) هم خودش را در تو می جویدمی زند بر شانه های حیدر(ع) و باشوق می گوید :مثل زهرا(س) می شود از دور ، چشمش را که می بنددخوب با دقت نگاهش کن علی(ع) ! م

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 9:06

For my friendOf the race that knows Joseph Yes, friend! The truth is that wholesome hearts gravitate toward light, God, and iate purity, while ailing hearts tu their attention to darkness... We are all kin—sharing the same father, Adam, and mother, Eve—yet some have severed themselves from this iate human nature, cutting the ties of lineage to Adam to join the ranks of Satan’s kin. Many others, meanwhile, wander aimlessly... Yet, there remain so many whose energy is positive and radiant—p

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 9:06

داداش کوچیکه م (بین برادرا کوچکتره ولی از من بزرگتره) یه تابستون خیلی کار سرش ریخته بود، باید کلی نقشه با اتوکد آماده میکرد، منم چون عاشق کامپیوتر بودم، گفتم بده منم کمکت کنم، گفت تو که بلد نیستی، گفتم بهم یاد بده زود یاد میگیرم. کاری که می‌خواست به من بده را بهم یاد داد،سال بعدش یکی از درس هایی که باید میگذروندیم اتوکد بود، بچه ها کلا با اینجور درسا خیلی مساله دارند، برعکس من عاشق مثلثات و محاسباتش بودم همیشه، از طرفی تو محاسبه نقاط هم خیلی خوب بودم، داداشم بهم کلید ترکیبی ها را یاد داده بود و

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 9:06

دیروز دوشنبه سوری گرفتم، شانس که نگوووووو اصن باقلوا۱۰۰ گیگ اینترنت در ۱۲ ساعت! شانس بعدی هم که دوغش بود (اصفهانیا باقلوا را با دوغ ترش میخورند) قرار بود ساعت ۱۷ تمام بشه، همراه اول فکر کنم ساعت جهانی حساب کرد تا ساعت شیش عصر ادامه داشتولی درکل خالصش را بخوام حساب کنم، شاید ۲ساعت هم استفاده مفید نکردیم! کلش ۷ گیک استفاده شدنت جواب نمیداد که بخوایم با چند تا گوشی وصل بشیم، و با گوشی خودمم زیاد نتونستم...فقط کار مهمم این بود که برگشتم به اصالت خودم و دو قسمت ۴ و ۵ هری پاتر را با کیفیت بالا دانلود

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 17:00

وای دیروز وسط کار لباسشویی برق رفتآییییی دلا بسوزه برا اون وقت و ساعتی که ۲ساعت تماااااام در لباسشویی بسته، و لباسها در آب داغ ......وقتی برق اومد ماشین لباسشویی انگار نه انگار برقا رفته، اصلا به رو خودش نیاورداتوماتیک ادامه راهشو رفت!و امروز من موندم و یه عالم لباس اتو لازم از همین الان: آیییییی دستم، وااااای شونه م .پ ن : کامنتای پست قبل برام جالب بود، تقریبا همه درمورد تیتر نظر داده بودند و هیچ کس انگار دیگه بقیه شو نخونده بودنمیگم نخوندینا ولی شکم جزو عجیب ترین و شوخ ترین قسمت های بدنه که ا

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 17:00

نوشتنت بوی بهار می‌دهد...

وقتی به دیدنم می آیی، گرم ترین لحظه های تابستانی هم بهشتی می شوند...

غریبه آشنا

لبخندهات غم ها را از دلم می تکاند،

و اینکه میدانم تو هم لحظه ای به آرامش رسیده ای،

حس خوب زندگی را برایم تداعی می‌کند...

بهترین رفیق

آشناترین غریبه با من

همیشه بنویس

و همیشه بخند

تا درخت های این حوالی

همیشه پر شکوفه باشند ♡

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 17:00

میدونستید فرانسوی ها، تو فرهنگشون اینطوره که همه را به اسم اول صدا میکنن؟ مثلا حتی یه وقت میری دانشگاه، استادت را به اسم کوچیک صدا میکنی اینو خیلی وقت پیش تو کتاب سفیر خوندم.حالا ما هم اینطور بودیم که پشت سر استادا که حرف میزدیم اسم کوچیک شون را و یا حتی با اضافه کردن "جون" و این‌چیزها میگفتیم، ولی نه دیگه تو رو طرف! یه استادم داشتیم خیلی جوان بود، ولی بشدت جدی!اسمش رحمان بود، یه بار بچه ها دور کلمه رحمان بسم الله بالای تابلو را خط کشیده بودند، تا دید یه لحظه اومد بزنه زیرخنده ولی خیلی خودشو کن

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 17:00

صفحه بندی